تبليغاتX
ملکه‌ی بهار - وقتی طلسم یک سکوت طولانی شکسته می‏شود!

ملکه‌ی بهار

خاطرات، شعر و هر چه دل تنگم خواست

سلام. واقعاً ببخشید که با تأخیر اومدم مشکل اتصالی داشتم (ولی نه از نوع مخابراتی از نوع مامانی!)

میخواستم از شب یلدای وبلاگستان بنویسم که نمی نویسم بعداً متوجه میشید چرا. این اولین پستیه که دارم با word 2007 آپ میکنم. به شماهم توصیه میکنم بکنید!

میخوام برگردم به 2/بهمن/84: مدت ها روی اسم اینجا فکر کردم. حتی یک شب تا صبح نخوابیدم تا بفهمم چی میخوام بگم، چه میخوام بنویسم اصلاً واسه چی میخوام بیام! تا اینکه 4 بهمن به خودم دل و جرأت دادم و وبلاگم رو ساختم!خیلی تجربه شیرینی بود. اولش میخواستم مطلب علمی بنویسم واسه همین با پستی به نام زعفران شروع کردم! هیچ وقت فکر نمیکردم که وبلاگم بین وبلاگ های کودک و نوجوان ششم بشه (حالا بعداً مفصل توضیح میدم) و یک روز مثه امروز 69 مین پست وبلاگم رو بنویسم! خیلی جالبه مدت ها بود که میخواستم تو ۲بهمن آپ کنم ولی امسال هم یادم رفت!

پی‏نوشت 1:یه موقع ها اینقدر دلم واسه دوستان دبستان تنگ میشه که سر کلاس فیزیک(!) بغضم میگیره!

پی‏نوشت2:انسان موجودی است فراموشکار! در این میان اگه تولد یه همکلاسی فراموش بشه چه میشه کرد؟  

پی‏نوشت3:جدیداً این اصطلاحات افتاده تو دهنم به طوریکه وقتی با یک دوست قدیمی به نام یاسمن صحبت میکردم با تعجب به چند تا از اصطلاحاتم گفت:"چه ادبیاتی شدی!!" البته واقعاً ادبیات دوست هستما!:

1-دوست عزیز (که تو دهن دوستان هم انداختم!)

2-پوزش می‌طلبم! (که وقتی میگم همه میخندن!)

3-چه سیستُمی! (که اوایل دوستان فکر میکردن من لهجه دارم واسه همین از_ُ_ استفاده میکنم!!)

4-دچار بحران شده! (که به امتحان حرفه‏ی امروزم هم نفوذ کرد!)

و...

راستی کتاب سرزمین اشباح رو خوندید؟ اگه نه بدون هیچ قضاوتی منتظر پست های آینده باشید.

 

فعلاً دوستان عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط ملیکا  |