تبليغاتX
ملکه‌ی بهار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یاد بعضی نفرات
 

می‌نویسم در سومین سالگرد سفر کسی که یادش روشنم می‌دارد...

 سه سال از نبود غم انگیز او گذشت

روی مزار او،

سه بار برگ‌های خزان نشست.

سه سال، مثل آنکه سه روز از غمش گذشت

روز سفید آمد از نو، به سِیر و گشت،

خط دگر نوشت

مانند اینکه:« آنکه تو دانی، نمرده است.»

هرکس به یادش آید، گوید،

سه سال رفت؛ ولیکن فلانی نمرده است.

نه او نمرده! او از نهانخانه‌ی وجود

برپای خاسته است

او از برای زندگی ما

تا بهره‌ ورتر آئیم از آن

دارد هنوز سخنی گرم.

بس فکرهای ویران گلشن شدند از او

مانند آنکه همین آرزوش بود.

پرید از برابر زندان

تا روی بام دیگر آید زنو فرود

زآنجا به رنگ دیگر با ما کند  سخن

سه سال شد...

او، در میان تیره‌ی این خاکهای سرد

هرچند منزوی

کرده‌است درون بسی دل، کنون، مقر

نه، او نمرده است.

آنکه دلی زنده می‌کند

هرگز بر او نیابد، بد روی مرگ، دست.

                                                ـ نیما یوشیج ـ

فکر میکنم دسته‌ی چهارم تقسیم بندی آدمهای دکتر شریعتی به همین فرد اشاره داره:

" آدمهايي که وقتی غايب‌اند  بيشتر ”هستند“  تا وقتي كه حاضرند!
به به؛ چه آدمهاي بزرگ و خوبي! انسان هاي خيلي بالاتر از ”متوسط“. چقدر اينها غنيمت‌اند. چقدر زندگي به بودن اين جور آدمها نيازمند است؛ يك نياز حياتي! چه مي‌گويم؟ اينها معني زندگي‌اند، روح بودن مايند، با اين آدمهاست كه ما هميشه در گفتگوئيم، هميشه با اينهاست كه حرفهاي خوبمان را مي‌زنيم، حتي حرفهايي را كه دوست نداريم بشنوند، به همينهاست كه هميشه نامه‌يي مي‌نويسيم كه هيچگاه نمي‌فرستيم.

يك بار ديگر مي‌گويم كيف كنيد: آدمهايي که وقتی غايب‌اند  بيشتر ”هستند“  تا وقتي كه حاضرند!"

پینوشت: قصد داشتم که یه مقدار این خاطره‌ی دردناک رو مرور کنم. اما اعتقاد دارم خاطرات با نوشتن ثبت میشن. پس ترجیح میدم این خاطره‌ی غم انگیزم توی وبلاگم ثبت نشه و توی دفترچه خاطرات شخصیم باقی بمونه... ترجیح میدم به جای اینکه یه پستی بنویسم که هر دفعه با خوندش غصّم بگیره، یه جور بنویسم که بتونم با خودم بخونمش... پس مینویسمش توی ادامه ی مطلب با یه رمزی که اگه یکم به وبم دقت کنید متوجه میشید... البته رمزش دلیل خاصی نداره... واسه خودمه یه جورایی... اگه هم رمزو کشف نکردین ازم بپرسین... شاید گفتم!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 12:54 | 
فيل!

سلام! اومدم که بگم در وبلاگم بازه بازه بازه! تخته هم نمیشه!(قابل توجه هنگامه‌ی عزیز!).

الانم بیشتر واسه این دارم پست میذارم که وبلاگم طبق دسته‌بندی طنزپرداز روزنامه همشهری (همون که شایعه‌ی کج شدن برج میلاد رو ساخته بود و شب یلدا با دسته‌بندیشون آشنا شدم)نره جز‌ء وبلاگای "صاحاب مرده"*!

*صاحاب مرده طبق تعریف اون آقای طنزپرداز به وبلاگی گفته میشه که پست نذارن توش.

 

این یه مدت هزار تا بهونه داشتم واسه اینکه بیام اینجا یه چیزی بنویسم. خاطراتم تو ساخت یک فیلم، دوری نهال و خاطراتم با نهال و خدافظی با نهال، تولد فریدون مشیری عزیز(30 شهریور)، تولد شاداب عزیز(16مهر)، ولادت حضرت معصومه(28مهر-که یه روز خاصی واسم بود) وفات فریدون مشیری(3آبان) و خلاصه کلی ماجرای دیگه... به قول معلم دینیم، انگار توفیق نداشتم!

دیروز با شاداب رفتیم تو کلاس پارسالمون. میزا گرد چیده شده بود. نتونستم به یه میز نگا کنم بگم اِ!! این جای منه! چون جای میزم خالی بود. در عوض جای میز نهال رو به شاداب نشون دادم و گفتم: شاداب! این جای نهاله! نِهههال! بعد بغضم گرفت ولی لبخند رو لبم بود. گفتم ببین اونجا من بودم. تو اینجا بودی رفتم طرف جای میز شاداب؛ بعد فک کنم شاداب رو هم ناراحت کردم گفت ملیکا بیا بریم و خودش رفت بیرون... واسه حدود 2 دقیقه خودم بودم و خودم و کلاس و تخته‌ی کلاس. رو تخته نوشتم: رویش 4 قدیم؛ دوستت دارم! تو همون 2دقیقه تمام خاطراتم با نهال مرور شد تو ذهنم. از اولین روزی که نشستم جلوش، تا ....!چیزایی که ترجیح میدم تو یه پست چدا ازشون بگم. ولی تو همون 2دقیقه حس کردم دلم میخواد زار زار گریه کنم! قرار بود این 5شنبه بیاد مدرسه ببینمش... نیومد! حتی نمیتونم بهش زنگ بزنم. آخه هر دفعه بغضم میگیره یا یه نِهههال میگم اعصاب نهال هم میریزه به هم. نهال!دلم واسه اینکه بگم نِهههال و قاه قاه بخندی، 1قطره شده!(این واحد اندازه گیری رو با نهال ساختم! اگه یادش باشه...)


دوشنبه(11/8) یه فیلم دیدم. میشه گفت تنها فیلمی که تو این سه-چهار ماه اخیر با دقت دیدم! اونم فقط واسه حضور خودم بود. فیلم داره توی جشنواره‌ی فیلم رشد پخش میشه. اسمش آژیر قرمزه . حضورم تو فیلم اونقدر محسوس نبود اما واقعاً تجربه‌ی شیرینی بود و واقعاً هر صحنه‌ای که می‌دیدم کلی حرف داشتم که راجعبش بزنم. راستی نهال یادته اومدی یه روز از تمرینمون و من واسه آخرین بار دیدمت؟؟ میدونی چقد از اون روز گذشته؟!هفته‌ی دیگه میشه 2ماه! یادته چقد خندیدیم سر این فیلمه؟! تازه نهال! من به نذرم رسیدم! هم 500تا صلواتم رو فرستادم، هم تا اول مهر 903 بار یا قابض خوندم هم این که 28مهر؛ شکلات دادم! نِههال، واست یه شکلات نگه داشتم! ایشاالله هفته‌ی دیگه که دیدمت میدم بهت!ولی حیف که تو از توی نذرم رفتی!

 


پینوشت1: راز شادی در زیستن "در" لحظه‌ی حاضر است، نه زیستن "برای" این لحظه.

پینوشت2: دبیرستان رو دوست دارم. خوش میگذره!

پينوشت۳:اسم پستم به خاطر شادابه!

پینوشت۴: اين متن اشو رو از وب مامانم در آوردم و به خاطر هانيه‌ي عزيز سبزش كردم!

 آفريننده باش،

اينكه اكنون چه مي‌كني مهم نيست،

از بسياري از كارها گريزي نيست.

اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر.

آن گاه كار تو خود نيايش خواهد بود.

                                                                                  ”اشو

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 11:10 | 
یا جد ملیکا!!؟!!

سلام.
این آپم هم طولانیه...! آخه انقدر دیر به دیر میام که کلی حرف نگفته میمونه. مامانم هم میگن پستای طولانی رو کسی نمیخونه... فتوشاپ هایی که مینویسی هم کسی نمیخونه... ولی اشکال نداره... ولی خداییش اگه فتوشاپ ها رو نمیخونید خواهشاً بگید نذارم. البته من دارم یه آموزش فتوشاپ مینویسم... گذاشتن نوشته ها اینجا کار سختی نیست ولی اینکه نمیتونم حرفای اصلیم رو به خاطر پستای فتوشاپ بزنم اذیتم میکنه...

خاطرات این مدت:  چهارشنبه/7 مرداد

 ما رو بردن اردو... "باغ کردان".... خوش گذشت(شدید!!!)چندتا کار جالب هم کردم. که بیشتر شبیه مردم آزاری بود!جدیداً مردم آزاری میکنم! ولی مردم آزاری نیستا! شوخی میکنم! البته مردم آزاری هام همشون آموزنده‌ن! حالا اگه شما رو هم اذیت کردم لطفاْ تو کامنتا نگید که ... نگید دیگه!!

این عکس هم از "باغ کردان":(البته با یک دستکاری ناچیز فتوشاپی!)

باغ کردان


 مهم ترین حرکتم قطع جیغ دوستم نهال بود!! آخه نهال تا یه مورچه‌ی فسقلی میدید، جیغ میزد. خوب اونجا هم باغ بود و مورچه هاش کم نبود.  منم با بچه‌ها قرار گذاشتم که هر موقع نهال جیغ زد ما هم پشت سرش جیغ بزنیم!!!  (همینجا اعتراف میکنم که بیشتر از همه بعد از نهال هم من جیغ زدم و این شد که آخر اردو صدام گرفت نشد نهال رو نِحآل صدا کنم!)بعد دیگه آخرا من مورچه و هر جونوری که میدیدم میگفتم وای....! نهال!!!!_جیغ هم میزدم !!_ یه جونور! ولی آخرا نهال دیگه جیغ نمیزد... حتی اگه واقعاً یه جونوری بهش نشنون میدادم! ولی اولاش... جیغ میزد... و در نتیجه جیغ میزدم!
 کلی هم طفلی رو اولا اذیت کردم.
همون اول که رسیدیم بهش گفتم: نهال یه چیز میگم خیلی آروم عکس‌العمل نشون بده.
نهال:(در حالی که سعی داشت خونسردیشو حفظ کنه!): ملیکا اذیت نکن!
 من: من؟! اذیت؟ شوخی دارم مگه؟!
(معمولاٌ این مواقع نهال میگفت چشماتم داره میخنده! ولی این دفعه تمام تلاشم رو گذاشتم رو کنترل چشمام، و مثل اینکه نخندیدن.-دیگه کنترل خنده برام عادی شده! )
 بعد نهال با یه بی‌رغبتی گفت: حالا چیه؟
من: ببین جیغ نزنیا! جیغ بزنی نمیگم.
بعد با یه ترسی گفت: چی شده؟
تا اومدم بگم یه... یه..._داشتم فکر میکردم چه موجودی رو بگم_که نهال جیغ بنفشش رو کشید از جاش بلند شد!(به قول خودم، رخصت نداد بگم!)
 من: شوخی کردم!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شاداب عزیز رو هم اذیت کردم... فیلماش هست... من که خیلی سر فیلماش میخندم شاداب رو نمیدونم! حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم که تقریباً هرکی اون روز قسمتی که من نشسته بودم،بود٬ مورد آزار و اذیت من قرار گرفت! ولی خوب اگه منو نداشتن که این همه نمیخندیدن!

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــی اردوی خوبی بود! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
کلی حالم عوض شد....! یکی از بهترین اردوهای زندگیم بود واقعاً! مخصوصاٌ اینکه لحظات شیرینش با فیلم و عکس ثبت شده.


پینوشت۱:این قالبم به زودی با یه قالب ساخت خودم عوض میشه.  این پستو هم رنگی نکردم چون میخوام قالبمو عوض کنم و باید رنگاش یکم با اون قالب بخونه ولی در عوض تا تونستم آدمک گذاشتم!!!(به یاد دوران اوایل وبلاگ نویسی!)

پینوشت2:دوباره یک سری اصطلاح افتاده توی دهنم! ولی یکیشون که "یا جد سادات" هستش رو وقت و بی وقت میگم! اینقد گفتم که شاداب هم میگفت دیگه. بعد من به شاداب گفتم که نمیشه بگی یا جد سادات! من فقط میتونم بگم چون من سیدم! بعد شاداب گفت پس چی بگم؟ کمی اندیشیدم  گفتم باید بگی "یا جد ملیکا"!!!!!(این نهایت تفکر یک موجود زنده بود واقعاً!!)
دیگه شاداب هرچی میشد میگفت "یا جد ملیکا"

 


ببخشید اگه طولانی شد ... هرچند که احتمالش کم نیست که نخونید ولی از دفعه ی بعد کوتاه!

 

ماه رمضون... خواهشا منو هم دعا کنید و یکی که امروز برای عیادتش رفتم و امیدوارم عید حالش خوب باشه که بتونیم باهم بریم مشهد و کسانی مثل این فرد که  شاید دعای من و شما باعث سلامتی هرچه زودترشون بشه ... منم به یادتون هستم...

|+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:50 | 
اعتماد به نفس!!

3شنبه(29/11/87)-زنگ اول

معلم عربی: نماینده کلاس؟

من طبق معمول بلند شدم وبا اشاره به سوگل گفتم : من و سوگل.

معلم عربی:خوب چندتا غایب داریم؟

من:دو جفت دوقلو و ...

هنوز جمله ام تموم نشده بود که معلممون و دوستام همه زدن زیر خنده!

من:خب آخه دو جفتن دیگه!!!!

شاید شما هم یک جفت از این دوقلوها که تو دنیای مجازی هم هستن رو شناسایی کرده باشین! نه؟ پگاه و هنگامه‏ی عزیز یکی از این دو جفتن!!

فکر نکنم گفتن نام جفت دیگر دوقلوی کلاس خالی از لطف باشه: ماهدیس و ماهنوش عزیز هم جفت دوقلوی دیگه‏ی کلاس ما هستن.

 

دیدین شدن دو جفت؟


 

یک خاطره دیگه!!:

۴شنبه ۲۱/۱۲/۸۷:

معلم زیست مشغول صحبت راجع به اعتماد به نفس بودند و گفتند: ... مثلاْ اگه الآن بیان بگن یکی بیاد یه چیزی بگه از کلاس 25نفرتون فقط یک نفر میاد!

بچه ها برگشتند به سمت من: ملیکا میاد!!!

من:

بعد از مدتی با تعجب پرسیدم: حالا این خوبه یا بده؟!

معلم زیست با لحن تائیدی: خوبه...

****

شنبه برای جشن و تفریح به مدرسه رفته بودیم و منو کردن مجری جشن اونم به این صورت که اومدن گفتن که کی مجری میشه و دوباره بچه ها گفتن ملیکا! به جز یک عده که دستشون رو بردن بالا.
بعد از جشن معلم زیستمون رو دیدم و گفتن: اعتماد به نفست زیاده ها!!!
من:

 


 

پی نوشت۱:دوباره مثل گذشته از این آدمک ها استفاده کردم! برگشتم به دوران طفولیت!

پی نوشت۲:سرزمین اشباح رو تموم کردم! بسی خوشمان آمد!

پی نوشت۳:این هفته تعطیل می باشیم!

|+| نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 20:52 | 
وقتی خونه تکونی می‏کنیم...
سلام

وقتی خونه تکونی می‏کنیم با چیزهای جالبی روبرو میشیم! مثل دفترای اول دبستان... یادگاری های دوستان... و وسایلی که سرشار از خاطرات جور و واجورن! در این میان اگر زمانی رو برای به یاد آوردن خاطرات و اتفاقاتی که با هر وسیله و نوشته داریم صرف کنیم متوجه گذر زمان نمیشیم. من تو این خونه تکونی خیلی چیزا رو به یاد آوردم. به خصوص اینکه هرسال نزدیک عید اتاق من شباهت زیادی به "جنگل آمازون" پیدا میکنه، مجبورم همه‌ی کمدها رو خالی کنم و دویاره بچینم.(در مورد شباهت اتاقم به آمازون ذره‎‌ای مبالغه نمی کنم!!! برعکس تصور دوستان من یک بی نظم تمام عیارم! به خصوص اگر اسفند یا شهریور باشه که به تمیز کردن اتاقم بیشتر امیدوار میشم و هیچ چیز رو سرجاش نمیذارم! دراین رابطه از مامانم، بابام، خواهرم و نیز کلیه کسانی که منظور من رو به خوبی درک می‏کنن؛ دعوت میکنم که تو کامنت هام بنویسن! البته خیلی اوقات هم اتاقم مرتبه ها! ولی اگه به‏هم بریزه دیگه...) القصه... از دیشب شروع به جمع آوری اتاقم کردم و دارم "اتاق تکونی" می کنم! (واسه همینه که به "وبلاگ تکونی" نمیرسم.) فکر کنم تو آخرین روزای زمستون در این رابطه اقدام کنم!

 

اما گفته بودم که راجع به کتاب سرزمین اشباح می‏نویسم: در جنوری سال 2001 دارن شان اولین کتاب نوجوان خود را با عنوان "سیرک عجایب"(اولین کتاب مجموعه‌ی 12 جلدی سرزمین اشباح) که برای تفریح نوشته بود همراه دو کتاب بزرگسال به چاپ رسانید. کتاب اول در یک مجموعه به نام "حماسه دارن شان" به چاپ رسید و جار و جنجال زیادی به پا کرد. زمانیکه وارنر براس به عنوان هفتمین شخص داوطلب ساختن فیلم کتاب شد دارن شان توجه رسانه ها را نیز به خود جلب کرد.
اسامی کتاب های این مجموعه:1-سیرک عجایب 2-دستیار یک شبح 3-دخمه خونین 4-کوهستان شبح 5-آزمون های مرگ 6-شاهزاده اشباح 7-شکارچیان غروب 8-همدستان شب 9-قاتلان سحر 10-دریاچه ارواح 11-ارباب سایه های 12-پسران سرنوشت

این کتاب اصلاً ترسناک نیست. اتفاقاً یک موقع ها با مردن شخصیت هاش ممکنه حتی گریتون هم دربیاد!به دوستان نوجوان توصیه خوندن این کتاب رو میکنم.

پی‌نوشت: از لطف دوستانی مثل شیما، پگاه، هنگامه، ستاره، پرستووو، عموفی فی و روژیناو. ... ممنون!

 پی‌نوشت۲:آخیش قالب عزیز خودمان درست شده!

|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:36 | 
وقتی طلسم یک سکوت طولانی شکسته می‏شود!

سلام. واقعاً ببخشید که با تأخیر اومدم مشکل اتصالی داشتم (ولی نه از نوع مخابراتی از نوع مامانی!)

میخواستم از شب یلدای وبلاگستان بنویسم که نمی نویسم بعداً متوجه میشید چرا. این اولین پستیه که دارم با word 2007 آپ میکنم. به شماهم توصیه میکنم بکنید!

میخوام برگردم به 2/بهمن/84: مدت ها روی اسم اینجا فکر کردم. حتی یک شب تا صبح نخوابیدم تا بفهمم چی میخوام بگم، چه میخوام بنویسم اصلاً واسه چی میخوام بیام! تا اینکه 4 بهمن به خودم دل و جرأت دادم و وبلاگم رو ساختم!خیلی تجربه شیرینی بود. اولش میخواستم مطلب علمی بنویسم واسه همین با پستی به نام زعفران شروع کردم! هیچ وقت فکر نمیکردم که وبلاگم بین وبلاگ های کودک و نوجوان ششم بشه (حالا بعداً مفصل توضیح میدم) و یک روز مثه امروز 69 مین پست وبلاگم رو بنویسم! خیلی جالبه مدت ها بود که میخواستم تو ۲بهمن آپ کنم ولی امسال هم یادم رفت!

پی‏نوشت 1:یه موقع ها اینقدر دلم واسه دوستان دبستان تنگ میشه که سر کلاس فیزیک(!) بغضم میگیره!

پی‏نوشت2:انسان موجودی است فراموشکار! در این میان اگه تولد یه همکلاسی فراموش بشه چه میشه کرد؟  

پی‏نوشت3:جدیداً این اصطلاحات افتاده تو دهنم به طوریکه وقتی با یک دوست قدیمی به نام یاسمن صحبت میکردم با تعجب به چند تا از اصطلاحاتم گفت:"چه ادبیاتی شدی!!" البته واقعاً ادبیات دوست هستما!:

1-دوست عزیز (که تو دهن دوستان هم انداختم!)

2-پوزش می‌طلبم! (که وقتی میگم همه میخندن!)

3-چه سیستُمی! (که اوایل دوستان فکر میکردن من لهجه دارم واسه همین از_ُ_ استفاده میکنم!!)

4-دچار بحران شده! (که به امتحان حرفه‏ی امروزم هم نفوذ کرد!)

و...

راستی کتاب سرزمین اشباح رو خوندید؟ اگه نه بدون هیچ قضاوتی منتظر پست های آینده باشید.

 

فعلاً دوستان عزیز

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 21:39 | 
دست به نقد!
سلام دوستان!

امیدوارم که حال همگی خوب باشه.

داستان آدم آهنی و شاپرک رو که در سوم راهنمایی خواندید را به خاطر دارید؟از اونجایی که ما امسال اون رو داشتیم معلممون(سرکار خانم برزو) به ما گفتند که این داستان رو نقد کنید و هرکسی که نقدش خوب بود نقدش را برای جایی میفرستم تا چاپش کنند!
من هم یک مدتیه که دارم روی نقد این داستان زیبا کار میکنم.امیدوارم که تا آخر هفته تمام بشه و بتونم برای شما هم بذارم تا شما هم نظرتون رو بگید.

امسال از اون سال های دوست داشتنی زندگی منه!معلمانی خوب-دوستانی مهربان و درس هایی آسانتر!(آخه من از زمین پارسال متنفر بودم!)                         

از نرگس جون و پرستوووو جون ممنونم!

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 9:52 | 
سال 1387 مبارک

  باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!

 

                       "فریدون مشیری"

 
سلام.
امسال سال تحویل تو هتل بودیم٬ داشتم دعا می کردم٬ یهو شنیدم از تلویزیون لابی:آغاز سال ۱۳۸۷
ماتم برد٬ یهو صدای دست هتل را پرکرد.رفتیم عکس گرفتیم٬ بعد رفتیم کنسرت توی کافی شاپ هتل و بعد شیرینی و ...
 
 
راستی:
 
 
آغاز سال ۱۳۸۷ هجری شمسی مبارک!!!
 
در ضمن امسال سال موشه!
|+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 21:40 | 
ماه رمضان

 

سلام.

اين تابستون 1 آپ بيشتر نداشتم!البته دليل روشن و واضحي براي اينكارم داشتم.به هر حال امروز اومدم تا  شروع ماه رمضون را به شما تبريك بگم

 

مبادا که ماه رمضان نزد شما مانند دیگر ماهها باشد؛

زیرا که این ماه نزد خداوند نسبت به سایر ماهها از حرمت و

                                                فضیلت فزون تری برخوردار است. 
 

رسول الله (ص)

 

 

 

راستی ماه مهر نزدیکه!!
شما چه تدارکی برای مهر امسال دیدین.

آیا در تابستان به مسافرت رفتید؟

ما به آبعلی وساری رفتیم و خیلی خوش گذشت.

 

  

 

به شما چه طور؟                  عكس بالا منظره اي از ساري

 

               تا بعد

|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 1:57 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar