| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
فریاد
" فرياد "
يك ابتلاي گنگ، يك آرميده به پهناي فكر و روح، تبديل كرده است دل را به معراج نام خود.
خاموش لحظهايست در معبد نظر، آن دم كه نور چشم او خاموش میشود.
هوش و حواس و عقل با يك تكان مردمك پرواز ميكند،
برخاک می شوم؛ قلبم نميتپد، احساس من مقابل رويَش چه بي درنگ، فرياد ميشود، از چشم ميرود، او آب ميشود.
روحم اسير چشم او هوشم به حال مرگ، عقلم درون گور. خاموش لحظه ايست آن دم كه عشق من مرگ مرا فرياد ميزند.
پینوشت۱: این شعر از مونا٬ خواهر عزیزمه! پینوشت۲: قالبی که میبینید اولین قالب واسه وبمه... به یاد گذشته و به دلیل نبود قالب انتخابش کردم! |+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 13:16 |
یاد بعضی نفرات
مینویسم در سومین سالگرد سفر کسی که یادش روشنم میدارد... سه سال از نبود غم انگیز او گذشت روی مزار او، سه بار برگهای خزان نشست. سه سال، مثل آنکه سه روز از غمش گذشت روز سفید آمد از نو، به سِیر و گشت، خط دگر نوشت مانند اینکه:« آنکه تو دانی، نمرده است.» هرکس به یادش آید، گوید، سه سال رفت؛ ولیکن فلانی نمرده است. نه او نمرده! او از نهانخانهی وجود برپای خاسته است او از برای زندگی ما تا بهره ورتر آئیم از آن دارد هنوز سخنی گرم. بس فکرهای ویران گلشن شدند از او مانند آنکه همین آرزوش بود. پرید از برابر زندان تا روی بام دیگر آید زنو فرود زآنجا به رنگ دیگر با ما کند سخن سه سال شد... او، در میان تیرهی این خاکهای سرد هرچند منزوی کردهاست درون بسی دل، کنون، مقر نه، او نمرده است. آنکه دلی زنده میکند هرگز بر او نیابد، بد روی مرگ، دست. ـ نیما یوشیج ـ فکر میکنم دستهی چهارم تقسیم بندی آدمهای دکتر شریعتی به همین فرد اشاره داره: " آدمهايي که وقتی غايباند بيشتر ”هستند“ تا وقتي كه حاضرند! يك بار ديگر ميگويم كيف كنيد: آدمهايي که وقتی غايباند بيشتر ”هستند“ تا وقتي كه حاضرند!" پینوشت: قصد داشتم که یه مقدار این خاطرهی دردناک رو مرور کنم. اما اعتقاد دارم خاطرات با نوشتن ثبت میشن. پس ترجیح میدم این خاطرهی غم انگیزم توی وبلاگم ثبت نشه و توی دفترچه خاطرات شخصیم باقی بمونه... ترجیح میدم به جای اینکه یه پستی بنویسم که هر دفعه با خوندش غصّم بگیره، یه جور بنویسم که بتونم با خودم بخونمش... پس مینویسمش توی ادامه ی مطلب با یه رمزی که اگه یکم به وبم دقت کنید متوجه میشید... البته رمزش دلیل خاصی نداره... واسه خودمه یه جورایی... اگه هم رمزو کشف نکردین ازم بپرسین... شاید گفتم!
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 12:54 |
بعضی نفرات...
سلام...
یاد بعضی نفرات
پینوشت۱: این پست واسه دل خودمه ولی واقعاً قصد آپ کردن نداشتم... شاید بشه گفت بازم واسه حرفای هنگامهی عزیز بود! البته وبلاگ عزیزم بهت بر نخوره ها! دوشنبه بازم میام پیشت. میخوام راجع به یاد بعضی نفرات بنویسم! این دفعه از ته ترین نقطهی این دلِ تنگم...
|+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 11:10 |
سال نو، بهار نو
سلام! آغاز سال ۱۳۸۸ هجری شمسی
پس هم دیگه رو از دعای هم بهره مند کنیم و برای هم آرزوی خیر و سلامتی بکنیم و تا سال دیگه منتظر شنیدن"آغاز سال ۱۳۸۹ هجری شمسی" بمونیم! امسال میخوام حسابی حواسمو جمع کنم که همه دعاهامو بکنم! بهار ۸۸ مبارک!
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است
|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 10:9 |
سکوت سرشار از ناگفته هاست ...
دلتنگي های آدمي را باد ترانه اي مي خواند روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده در اين سكوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو و من !... ممنون از شیمای عزیز بابت این شعر. پینوشت:من هنوز تو سکوتم!
|+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 22:22 |
دو فنجان قهوه!
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمهای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که: "این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' " پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.' یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: 'پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟' پروفسور لبخند زد و گفت: ' خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه، برای صرف با یک دوست هست.
|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 9:22 |
ایمیل و شغل!
سلام چون پست قبلی مورد توجه قرار گرفت این دفعه با یه داستان جالب اومدم!! مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اومصاحبه کرد و -به عنوان نمونه کار تميز کردن زمينش رو ديد و گفت: شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين! مرد جواب داد: اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم! رئيس هيئت مديره گفت: متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه! مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جیبش داشت چی کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. اويک گاري خريد، بعد يک کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت پخش محصولات دید! پنج سال بعد ، مرد متوجه شد که ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. بنابراین شروع کرد تا براي آيندهي خانواده اش برنامهریزي کند. تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: من ايميل ندارم! نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين؟ ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت :آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت! |+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 16:0 |
زمین 46 ساله!!
سلام با يک مطلب جالب اومدم!! فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود.! اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد. در اوايل هفتهي پيش ميمونهاي آدمنما به آدمهاي ميموننما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت. انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و... حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچارهي 46 ساله آورده است!!! او خودش را به نسبتهاي سرسامآوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است! سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است! و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حملهي برق آسا نگاه ميكند!!!!!!
|+| نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 21:35 |
سال 1387 مبارک
باز کن پنجره ها را، که نسیم
"فریدون مشیری"
سلام.
امسال سال تحویل تو هتل بودیم٬ داشتم دعا می کردم٬ یهو شنیدم از تلویزیون لابی:آغاز سال ۱۳۸۷
ماتم برد٬ یهو صدای دست هتل را پرکرد.رفتیم عکس گرفتیم٬ بعد رفتیم کنسرت توی کافی شاپ هتل و بعد شیرینی و ...
راستی:
آغاز سال ۱۳۸۷ هجری شمسی مبارک!!!
در ضمن امسال سال موشه! |+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 21:40 |
آپ تو آپ
سلام،
متن زير را خيلي دوست دارم و مدت ها بود كه مي خواستم بنويسمش حالايهو يادم افتاد واسه همين تا يادم نرفته مي نويسم: دستهام بوي گل مي داد و منو به خاطر اينكه گلي را از شاخه چيدم مجازات كردند، ولي هيچ كس فكر نمي كرد كه شايد من گلي را كاشته باشم.
درضمن توصيه مي كنم آپ قبلي را هم بخونين. آپ بعدي: روز سال نو! |+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:8 |
|
درباره وبلاگ
![]() من ملیکا هستم.
به وبلاگنویسی علاقه زیادی دارم و دوست دارم اطلاعات علمی و خاطرات تلخ و شیرینم را با بچههای همسن و سال خودم و بزرگترهایی که بچههای وبلاگ نویس را دوست دارند تقسیم کنم. از دوستان اینترنتی میخواهم مرا در بهتر شدن وبلاگم یاری کنند. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشيو موضوعی
خاطراتمشعر و داستان کوتاه هرچه دل تنگم خواست! فتوشاپ کامپیوتری پيوندها
مامان زمینی خودمرها(هنگامهي عزيز) پگاه و تنهاییش در تاریکی پرستـوووو جون نرگس عزیز دلتنگی های روشنک با طعم شادی شیمای عزیز غزاله ی عزيز افسونگـرِ عزیز ندا و تب آفتاب خواهرانههای میگلچه چشم غمگین حديـث عمو في في مهربون باز باران با دختخاله قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |