تبليغاتX
ملکه‌ی بهار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
14 ثانیه و دوستانش...
این پست قرار بود روزیکشنبه 24/3/88 منتشز شود که بعلت اختلالات بلاگفا امروز(25/3) منتشر میشه. اما، تصور کنید که متن در روز 24/3 منتشر شده!

 

سلام!

بالاخره امتحانا تموم شدن و سوم راهنمایی هم سپری شد. راهنمایی رو خیلی زیاد دوست داشتم و بیشتر از همه سوم رو و واقعاً از تموم شدن امسال ناراحت شدم. اما الآن یکم بیشتر برام عادی شده این قضیه، چون، با اینکه دلمو توی راهنماییی جا گذاشتم ولی خاطرات هیچ کدوم از این 3سال رو فراموش نمیکنم چون، هم همه چیز خوب یادمه و هم همه‌رو نوشتم و قصد دارم خرده خاطرات سه سال راهنمایی رو اینجا هم بنویسم.

مطمئناٌ امروز واسه همه یه روز خوبی بود. البته برای من فردا هم روز خاصیه که حالا میگم چرا.

اما میخوام از یک نفر تشکر کنم:

کسی که هر روز صبح منو با هزار بار صدا کردن :دی از خواب بیدار میکنه و از اونجایی که صبح ها خیلی بداخلاقم وقتی از خواب بیدار میشم(همون طور که تو پست قبلی گفتم) بد اخلاقی منم تحمل میکنه. کسی که وقتی دبستان بودم و به من دیکته میگفت، آخر سر واسم نقاشی میکشید و حتی معلمم هم براش یادداشت میذاشت که چقد قشنگه. نمیدونم چقدر تونستم اخلاقای خوبی داشته باشم، ولی بر طبق نظرسنجی هایی که از دوستان کردم، اخلاقای خوبی دارم!(البته تعریف از خود نباشه ها! تعریف از یکی دیگه دارم میکنم!) و مطمئناً این خصوصیات خوبی که دارم رو همین فرد بهم یاد داده. این دوستای خوبی هم که دارم همین کس بهم داده!!!! چون اگه این خصوصیات رو نداشتم هیچ‌وقت این دوستای خوب رو هم نداشتم. نه؟!
مامانی واقعاً ازت به خاطر تمام چیزهایی که بهم یاد دادی، به خاطراینکه یه خواهر بزرگتر خوب هم دارم، به خاطر اینکه منو بزرگ کردی و داری میکنی، به خاطر اینکه هر موقع دلم میگیره آرومم میکنی، به خاطر اینکه هر موقع کاری پیش اومد و خواستم توی مدرسه بیشتر بمونم، با اینکه وقتی از سرکار می‌آیی خسته‌ای ولی باز قبول میکنی که برم و آخر سر هم بیای دنیالم. حتی به خاطر اینکه به خاطر پوستر سازی من تا ساعت 7 پا به پای من توی مدرسه موندی، ممنوم! به خاطر اینکه کارای عجیب غریبم رو تحمل میکنی(کلاً همه‌ی کارای عجیبم از دوران طفولیت تا الآن! که حالا اگه تعریف کنم اینجا دوستان حتماٌ تعجب میکنن)، به خاطر نظرای قشنگی هم توی وبلاگ میدی ممنونم !
 
 و اصلاً به خاطر اینکه مادرمی ممنونم!

و به خاطر این که اگه برگردیم به 14 سال پیش، فردا قراره منو به دنیا بیاری هم ممنونم! روزت مبارک! به همه‌ی مامانای عزیز تبریک میگم.

اینم تقدیم میکنم به مامان گلم! خودم درستش کردم!!  با همکاری فتوشاپ عزیز!

من و مامانم!

خب دیگه، معلوم شد چرا فردا هم برام یه روز خاصیه، چون برای چهاردهمین بار متولد میشم! به قول فریدون مشیریِ عزیز که در یکی از شعرهاشون پنجاه و هشتمین سالگرد تولدشون بود؛ انگار 14ثانیه بود این 14سال!
کاش منم مثه فریدون مشیری شاعر بودم که واسه چهاردهمین سالگرد تولدم شعر میگفتم ولی حالا که نیستم شعر فریدون مشیری رو عوض میکنم !

بیداری ای "ملیکا" یا خواب؟
چهارده سال؟
چهارده ماه؟
چهارده ساعت انگار،
چهارده ثانیه پندار!

و چهارده ثانیه می‌پندارم که ذهنم نمیتونه چهارده سال رو درک کنه!4836 روز زندگی کردم! دوست دارم از تمام دوستانی که توی این 14 سال داشتم تشکر کنم دوستانی که شاید عین این 14 سال همراهم نبودن، اما خوشحالم که تونستم توی این چهارده سال باهاشون آشنا بشم. که شاید با چندتاشون صمیمی هم نبودم ولی بهشون خیلی ارادت داشتم و دارم!

(امسال اولین باری بود که از دوستام کادوی تولد میگرفتم! آخه هیچ وقت تولدم توی روزای مدرسه نمی‌افتاد و فقط بهم تلفن میزدن.(هر چند که همین که بهم تلفن میزدن کلی خوشحال میشدم) ولی واقعاً از شاداب عزیز(که دوباره نوم شد!) و روشنک عزیز ممنونم که با اینکه امسال هم روز تولدم توی روزای مدسه نبود ولی به یادم بودن. ممنون واقعاً!

راستی میدونستید فردا چه روزیه؟! به جز اینکه منِ عزیز( ارادت رو می‌بینید؟!) به دنیا میام، روز گل و گیاه هم هست. فک کنم واسه‌ی همین به گل و گیاه خیلی علاقه دارم چون اصلاً روز گل و گیاه به دنیا اومدم! بسی لذت بردم از اینکه شب تولدم مصادف بود با روز مادر! و کلاٌ هر سال از اینکه میبینم روز گل و گیاه هم به دنیا اومدم بازم لذت می‌برم!


یک سوال!

من قصد دارم یک سری مطلب راجع به کامپیوتر و فتوشاپ بنویسم. اگه بنویسم میخونیدشون؟!یا اصلاً ننویسم؟ یا برم تو یک وبلاگ دیگه بنویسم؟ البته خودم دوست دارم همین جا بنویسم. نظر شما چیه؟


پینوشت(25/3): امروز وارد 15سالگی شدم! موفق باشم واقعاً!!!!


 دیگه رسما اول دبیرستانی شدم!زود بزرگ شدما!!!!!!

|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar