تبليغاتX
ملکه‌ی بهار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
من اومدم

   ... خواهرم ميگه: مامان رو روزهاي آخر خيلي اذيت مي‌كردي،            

همه مي‌گفتيم معلومه اين كوچولو خيلي شيطونه!

                    (عجب پيش بيني دقيقي كرده بودند!)

خيلي هم عجول بودي  (الآن هم همينطورم)،

اين شد كه يك هفته زودتر دنيا رو ديدم و با گريه‌هام به همه گفتم:

                                             من اومدم!!

عکس بالا یک عکس واقعی از خودمه ولی الان واقعاٌ لاغرم!

فقط یادم نیست چرا وقتي من گریه می کردم بقیه می خندیدن؟!

(مامانم ميگه تولد يعني لحظه‌اي كه تو گريه مي‌كني و بقيه مي‌خندن... چرا؟)

 

مامانم میگه: تپل بودي و سفيد با چشمايي به رنگ شب

(البته الآن لاغرم چون خواهرم حقمو خورد و ديگه هم پس نداد، هر چند که خیلی به ضررم تموم نشد)

اسم منو گذاشتند مليكا (واقعاً اسمم مليكاست) و شدم ملكه‌ي بهار مامان و بابام.

بقول مامان شهره مثل يك ملكه‌ي كوچك سفيد بودم كه در آخرين روزهاي بهار آمدم و خونه‌ي قلبشو پر كردم.

(يعني اينكه ديگه جايي براي بچه‌ي بعدي باقي نذاشتم!...)

 

ممنون از دوستان عزیزم دنیا و پرستوووو جون جون بابت تبریکشون!

تو این مدت که نبودم به یاد تک تک شما بودم!فقط از یه نفر خواهش میکنم اگه به اینجا سر زد یه آدرس از خودشم بذاره که خیلی به یادشم این چند روز!نرگس جون اگه اومدید یه آدرس از خودتون بذارید!ممنون میشم.

 در ضمن قالبم رو عوض کردم!

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 10:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar