تبليغاتX
ملکه‌ی بهار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بعثت حضرت رسول اکرم(ص)مبارک باد

                     "عید مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بر مسلمانان مبارک باد"

سلام ،
این روزا خیلی سرم شلوغ بود آخه هفته‌ی آخر مدرسه بود و همه‌ی معلما میخواستن امتحان بگیرن:

شنبه امتحان فیزیک که خیلی خوب دادم توي كلاس زبان هم بعضی از level ها که ما هم جزوش بودیم عقب بودن و برای همین تا ساعت 14 مدرسه بودیم.

یکشنبه پرسش کامپیوتر و امتحان زبان (آمادگی فاینال).

وبالاخره دوشنبه اول زبان داشتیم نمره های دیروزمون رو دادن و من بالاترین نمره شدم.بعد امتحان فاینال که خیلی آسون بود.
زنگ بعدش امتحان ریاضی و زنگ آخر امتحان زیست و کامپیوتر.

وبعد خداحافظی تا مهر ماه سال ۱۳۸۵.

حالا دیگه آماده ام برای شروع سال تحصیلی جدید.

یوهووووووو.

راز شادی: "راز شادی در احساس حضور خداست در همه جا و در همه چیز."

راز آرامش درون: "راز آرامش درون مراقبه‌ي درونی و راهیابی به سرچشمه‌ی آرامش روح است."

|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 21:51 | 
اگه گفتین!؟
سلام مهربونا.

اگه گفتین؟!
خودم میگم:

امروز صبح که بیدار شدم رفتم دم پنجره تا سری به کبوترا بزنم دیدم خبری نبود. ولی یه دفعه وقتی اومدم برم آشپزخانه احساس کردم یه چیزی دیدم. یکی از جوجه ها به دنیا اومده بودولی نه! اون بین پره‌های پنکه که توی بالکن بود گیر افتاده بود و داشت سعی میکرد بیاد بیرون، طفلي داشت تلف میشد.

نمی‌دونستم چیکار کنم بابام دراز کشیده بود و مامان و خواهرم هم بیرون بودن.
اول با خودم گفتم  شتر دیدی ندیدی حالا صبر میکنم تا مامانم بیاد یا بابام بیدار شه. ولی آخه دلم نمیومد بذارم برم.

واسه‌ی همین بدو زنگ زدم به مامانم و مامانم گفت الان میایيم. بعدم رفتم پشت پنجره حالا گریه نکن کی بکن . بعد بابام رو صدا کردم، تو اون فاصله مامانمینا اومدن، بابام رفت تو بالکن، پنکه درست زیر لونه‌ی کبوتره بود بابام جوجو کوچولو رو آورد بالا که بذاره تو لونش و مامانه هم پا به فرار گذاشت منم داشتم زهره‌ترک می‌شدم. تا اون جوجو در حال تقلا میومد تو ذهنم یه جوری مي‌شدم. رفتم پشت پنجره‌ی اتاقم و دیدم مامانه اون طرف تره. خلاصه چند دقیقه نشد که مامانه برگشت شروع کرد به بچه‌اش رسیدن.

مامانم میگه: شاید اون پچه اول اولی ها هم افتاده بودن و ما ندیدیمشون و تلف شدن. (خدا نکنه)

حالا:

جوجه کوچولوی پر زرد ناز تولدت مبارک. ساعت تولد جوجو (زمانی که برگشت تو لونش)۱۲:۳۰ دقیقه‌ی امروز.

                بابام میگه صبح زود جوجه اونجا نبود. (یعنی ما دیر نرسیدیم)

|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 23:7 | 
!عدس پلو
سلام به شما دوستای خوبم حالتون چه طوره؟

 امروز می خوام درباره ی یه چیز جالب با شما صحبت کنم:
خوب یادم میاد که از بچگی عمو علی (شوهر خاله‌ام) به من میگه
« عدس پلو»حالا چرا و ماجرای این موضوع تاریخی  اصلاً از کجا سر چشمه میگیره خدا میدونه.
برای همین از اون روز هر وقت عمو علی منو میبينه میگه:پس کی به ما عدس پلو میدی که این اسم رو از روت برداریم.

  منم میگفتم:ایشالله یه دفعه که رفتیم چیتگر و خلاص


راستی امروز خیلی بهم خوش گذشت چون رفتم خونه‌ی خاله‌ام (در واقع دختر خاله‌ام وهمسرش و پسر خاله‌ام از مجارستان اومده بودند. من خیلی دختر خاله‌ام رو دوست دارم . همسر دختر خاله‌ام خارجیه و من اون رو هم خیلی دوست دارم تازه من با آقا هری انگلیسی صحبت میکردم

اولین دیدار من و آقا هری برمیگرده به ۴ سال پیش در اون زمان هم من با هري انگلیسی صحبت میکردم.

وقتی به خونه ی خاله‌ام رسیدم و در باز شد مامانم گفت هر کی زودتر کفشش رو در بیاره میتونه اول با ندا روبوسی کنه و من اول شدم و زمانی که همدیگه رو بغل کردیم من گریه‌ام گرفت.            

    اگه شما جای من بودید چه احساسی بهتون دست میداد؟

 

راز شادی در داشتن ذهنی آرام در طوفان های زندگی است .

|+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 20:20 | 
خجسته میلاد امام محمد باقر (ع) مبارک.
سلام دوستای مهربون.

                خجسته میلاد با سعادت امام محمد باقر (ع) بر همه ی شیعیان مبارک.
                              و
                                  فرا رسیدن این ماه عزیز (ماه رجب) مبارک.   

                                     یادمون باشه که همدیگر را از دعای خیر خودمون بی نصیب نذاریم.  

*****************************

و اما در مورد کبوترا باید بگم که  بر گشتن میدونستمتازه یه تخم دیگه هم گذاشتن
اما بازم رفته شاید رفته غذا بخوره مثه دفعه های قبلخدایا یه وقت نره و برنگرده البته تو این مدت یه بار به تخماش سرزد خودم دیدم

خدایاشکرت
راستی کسی درباره ی پرندگان سایتی سراغ داره؟
 


حالا نوبت میرسه به ...
حدود۶۰ ثانیه به این تصویر بدون آن که  مسیر دیدتون را عوض کنین یا بدون اینکه پلک بزنین نگاه کنین و بعد ناگهان به جای سفیدی نگاه کنید . چه شخصیتی را می بینید ؟

|+| نوشته شده توسط ملیکا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 19:35 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar