تبليغاتX
ملکه‌ی بهار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
!دوست داشتن را فراموش نکنیم
به جوانی که از کنارم رد می شد نا خواسته تنه زدم.

ــــ اوه، خواهش میکنم مرا ببخشید.
ــــ لطفاً شما هم مرا ببخشید، من نیز مراقب نبودم.

من و آن جوان رهگذر رفتار مؤدبانه ای داشتیم.
آنگاه خداحافظی کرده، وهر یک به راه خود ادامه دادیم.

ولی در خانه ماجرا سَری دیگر داشت!

رفتارمان با کسانی که دوستشان داریم و به آن ها عشق می‌ورزیم، پیر یا جوان چگونه است؟

آن روز عصر، شام می‌پختم .
پسرکم ساکت و آرام در کنارم ایستاد.
خواستم برگردم، تنه ای به او زدم،نزدیک بود به زمین بیفتد.
با اخم به او گفتم: "از سر راه من کنار برو!"
او با قلبی شکسته، از سر راهم کنار رفت.

شب هنگام که در بستر دراز کشیدم، ناگهان ندایی را شنیدم:

"با غریبه مؤدبی ولی با کودکت که به او عشق می‌ورزی، تند خویی!
به آشپزخانه برو و گل های روی زمین افتاده را ببین.
گل هایی که پسرک تو، چیده بود! گل های صورتی، زرد و آبی.
او گوشه‌ای آرام ایستاده بود تا تو را با گلهایش شاد کند.
و تو اشکهای حلقه زده در چشمانش را ندیدی!"


احساس حقارت کردم، اشک از چشمانم سرازیر شد.
آهسته رفتم، در کنار تختش زانو زدم.


و زیر لب گفتم:"بیدار شو کوچولوی من! بیدار شو!
این گل ها را تو برای من چیده ای؟"
لبخندی زد و گفت: "من آن ها را از باغ برای تو چیدم.
آن ها چون تو زیبا هستند! می‌دانستم آن ها را دوست داری، بخصوص گل های آبی را."
به او گفتم:"پسرم، مرا ببخش، آن فریاد یک مادر نبود!"

گفت:"اوه مامان دوستت دارم!"

گفتم:"پسرم، من هم تو را دوست دارم، و گل آبی را!"

  برگرفته از کتاب:سیمای دانش آموز برتر که بعداً این کتاب را به طور کامل به شما معرفی میکنم.


 

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 23:42 | 
!من اومدم

   ... خواهرم ميگه: مامان رو روزهاي آخر خيلي اذيت مي‌كردي،            

همه مي‌گفتيم معلومه اين كوچولو خيلي شيطونه!

                    (عجب پيش بيني دقيقي كرده بودند!)

خيلي هم عجول بودي  (الآن هم همينطورم)،

اين شد كه يك هفته زودتر دنيا رو ديدم و با گريه‌هام به همه گفتم:

                                             من اومدم!!

اگرچه عکس خودم نیست ولی خیلی شبیه خودمه! 

فقط یادم نیست چرا وقتي من گریه می کردم بقیه می خندیدن؟!

(مامان شهره ميگه تولد يعني لحظه‌اي كه تو گريه مي‌كني و بقيه مي‌خندن... چرا؟)

 

مامان شهره ميگه: تپل بودي و سفيد با چشمايي به رنگ شب

(البته الآن لاغرم چون خواهرم حقمو خورد و ديگه هم پس نداد، هر چند که خیلی به ضررم تموم نشد)

اسم منو گذاشتند مليكا (واقعاً اسمم مليكاست) و شدم ملكه‌ي بهار مامان و بابام.

بقول مامان شهره مثل يك ملكه‌ي كوچك سفيد بودم كه در آخرين روزهاي بهار آمدم و خونه‌ي قلبشو پر كردم.

(يعني اينكه ديگه جايي براي بچه‌ي بعدي باقي نذاشتم!...)

خلاصه اينكه امروز روز تولدمه و من كلاس پنجم دبستان رو با موفقيت گذروندم و دارم خودمو براي ورود به يك دنياي بزرگتر آماده مي‌كنم.

تولد تولد تولدم مبارک....

اين شعر رو هم خواهرم برام سروده:

"براي ملي كوچولو"

دوستت دارم...

تو را چون آرزوهایم،

تو را چون هر چه از آن رشته‌اي از خاطره دارم،

تو را چون اشكهايم،

                                خنده‌هايم،

تو را چون بي‌قراري‌ها،

                               ميان تار شبهايم،

تو را چون هرچه آن را بينهايت دوست دارم،

                              دوست مي‌دارم

 

شاعر: خواهر تپل خودم

 

درضمن من قالب جدید را امتحان کردم ولی خیلی خوب نشد برای همین بعداً سر فرصت قالبمو عوض میکنم.

|+| نوشته شده توسط ملیکا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:50 | 
سلام و سلام
سلام به شما دوستای خوبم ،

کجا رفتین که دیگه پیش من نمیایید؟

راستی بالاخره روز ۵ شنبه ۱۱خرداد امتحانام تموم شد.

روز ۲۵ خرداد یادتون بمونه و حتماً یه سری به من بزنید که خیلی خبراست.

یکیش اینه که قالب وبم عوض میشه و احتمالاً قالب عوض شده توسط خودم طراحی شده.

راز هایی برای آرامش درون:

۱. راز آرامش درون در تمرین اراده است حتی اگر نفست به شدت مخالف باشد.

۲. راز آرامش درون در این است که دلت شاد باشد حتی اگر دیگران عبوس باشند.

۳. راز آرامش درون در این است که تو نمی توانی دنیا را تغییر دهی اما میتوانی خودت را تغییر دهی.

 

حالا به نظر شما قالبم چه جوری باشه بهتره؟

|+| نوشته شده توسط ملیکا در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 10:16 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar